تابستان خود را چگونه گذراندیم

 

تابستونی که گذشت اینقد درگیری مختلف پیش اومد که اصلا نفهمیدیم چطوری گذراندیم. یه کم مونده به تابستون اثاث کشی به خونه جدید داشتیم که تو همین بحبوحه بابا علیرضا درد شدید تو شکمش احساس کرد و بعد از چند روز بستری شدن مشخص شد مشکل از صفراست

 

منم از فرصت تعطیلات استفاده کردم و همه رو به زحمت انداختم و با کمک خاله ها و دایی ها و عمه ها و عموها و مامانی ها و بابایی ها (ار هر کدام دو فروند) سریع اثاث کشی کردم.

 

یه سرم بیمارستان بود ، یکی خونه مامانی تا بتونم به موقع به شیر دادنت برسم، یکی خونه قبلی برای رفع و رجوع کارها و تحویلش، یکی خونه جدید برای چیدمان سریع تا وقتی می یای خونه و عیادت کننده برات می یاد خونه شکل ظاهریش رو پیدا کرده باشه. خلاصه که حسابی درگیر بودیم و محمدم می دونم که حسابی اذی ت شدی طفلکم.

 

ولی خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت و اون مشکل اساسی که پیش اومد با این برنامه ها همه فراموش شد وگرنه نمیدونستم اخر ماجرا چه خواهد شد!

 

بعد از پیگیری ها مشخص شد که بابا باید بعد از یک ماه که التهاب کیسه صفرا کمتر شد سریع باید عمل بشه و کیسه رو خارج کنه. همین هم نمی ذاشت تصمیم بگیریم برای تولدت که می شه برگزار کرد یا نه

 

خلاصه ماجرا شد عمل بابا تو 12 شهریور و درگیری ها تا همین امروز که خدا رو شکر بخیه ها کشیده شد و حال عمومی خوبی داره

 

 

راستی از اول شهریور هفته ای یکبار تو کارگاههای مادر کودک موسسه پیله ابریشم شرکت می کنیم که هم برای روحیم خیلی خوب بوده و هم باعث شد روابط اجتماعی پسرکم خیلی بهتر بشه. میشه این تغییرات رو به وضوح حس کرد

 

هرچند یه جلسه رو نشد برم و هنوزم هم شما با خوندن شعرا توی کلاس مشکل داری و گریه می کنی. اما با این حال خیلی بهتر از جلسه اول بوده و این برام رضایت بخشه.

 

راستی امروز برای اولین بار موهات رو حسابی کوتاه کردیم کچلللللللللللللللللللل شدی پسرکممممممم زشت و بانمک . ولی به نقل از دکتر گزینه بهتری برای رشد موهات وجود نداشت

 

 

این بود ماجراهای ما تو این تابستون و اولین سالگرد تولدت.

ان شااله هر سال ماجراهای زیبا و خاطره انگیز و خیر پیش رو داشته باشی عزیزکم

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 23 شهريور 1394 ] [ 1:31 ] [ نجمه ] [ ]
تولدت مبارک


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب


[ موضوع : ]
[ يکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 1:15 ] [ نجمه ] [ ]

      



[ موضوع : ]
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 21:23 ] [ نجمه ] [ ]
بانو رباب

 

 

روزهاست که بی قرارم ،

 

لالایی میخوانم و زیر لب ذکر العطش دارم ،

 

روزهاست که گهواره خالی علی اصغر را می بینم و دلم تاب نمی آورد ،

 

روزهاست که لالایی خوان و روضه خوانم ،

 

 

گهواره خالی ، قنداقه خونین / لایی لایی از سفر برگشته اصغر

 

چرا مادر نمیخوابی / عزیزم از چه بی تابی / گمانم تشنه آبی / لالایی اصغرم لالا

 

 

روزهاست که نگاهت می کنم ، اشک می ریزم و با لبخند برایت از رباب می گویم ،

 

روزهاست چشم از گلویت بر نمی دارم ،

 

باور نمی کنم تیر سه شعبه در گلوی ظریف پسرکی شیرخوار جا بگیر ،

 

روزهاست در حیرتم از توان رباب که بعد علی اصغر چه بر سرش آمد،

 

ساعت هاست نشسته ام و دلم نمی آید زمینت بگذارم دردانه من ،

 

رباب با آغوشه بی علی اصغر چه کرد ،

 

هنوز به حسین نرسیده ام ، مانده تا به حسین برسم ،

 

هنوز بر سر صبر و عشق و ایمان زینب کبری درجا می زنم ،

 

هنوز بر دله سوخته لیلا می سوزم ،

 

رباب که جای خود دارد ،

 

نه اینکه امسال یادتان کرده باشم نه ،

 

میدانی پای ثابت حیرانی هایم شمائید بانو ،

 

اما انگار امسال بیشتر می فهمم ،

 

محمدم اگر امروز تو را دارم صدقه سر کودکیست که شام غریبان سال قبل قسمش دادم

 

دلم شکست و زار زدم که بانو به دل سوخته ات سوگند دله سوخته ام را دریاب

 

یادم هست که خرد شدم

 

که شکستم

 

که مادرم به داده دلم رسید و پا به پای من سوخت

 

شاید به دل مادرم نگاه کرد که تو را به من بخشید عزیزکم

 

نذرت کردم که باشی و نوکر علی اصغره حسین و رباب شوی

 

 

مولا جان ، حسین جان مانده تا به شما برسم ،

 

دستمان به دامان کودک شش ماهت ، دستمان را بگیر،

 

 

با هزار امید نذرت کرده ام  مادر جان،

 

کاش که یار امام زمانمان باشی .

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 22:58 ] [ نجمه ] [ ]
خاطره زایمان - 25 مرداد ماه 1393

بعد از 38 هفته و 4 روز روزی رسیده بود که دل و جونم روبراش می دادم. روز موعودی که هزار جور تصورش کرده بودم

 

برای دیدن فرشته کوچیکی که 38 هفته رو باهاش زندگی کرده بودم ، دل تو دلم نبود. جمعه شب خورده کاری های خونه رو انجام دادیم و با بابا رفتیم که استراحت کنیم. ولی به عادت سه ماه آخر  نمی تونستم بخوابم. هرچند دو هفته ای بود که دردهام شروع شده بود ولی اونشب خبری از درد نبود. فکر دیشب که اون ساعت امام زاده صالح بودم و فردا شب که بیمارستانم . روزهای بزرگی که جلو رومه.

 

حدودای ساعت 2:30 خوابم برد و ساعت 3:30 بیدار شدم دوش گرفتم و نماز شب رو خوندم. دم اذان صبح اسمهای محمد و مهدی و امید و صدرا رو گذاشتیم وسط قرآن و اسم محمد از توش بیرون اومد. هر دو مطمئن بودیم که این اسم برات انتخاب می شه عزیزم. هر چند خیلی دیر ولی اسمت به دلم نشست. بعد از گفتن اذان صبح نماز رو با سرعت خوندیم. بابا وسایل رو برد پارکینگ و من خودمو از زیر قرآن رد کردم و درو بستم و راهی شدیم.

 

صدای دعای عهد توی ماشین پیچیده بود و هنوز تموم نشده بود که رسیدیم به بیمارستان بهمن .  از ماشین که پیاده شدیم محکم دستای بابا علیرضای مهربون رو تو دستام گرفتم و فشارش دادم. انگار که این آخرین لحظه ایه که میتونم باهاش باشم. تو رو به بابا سپردم و خودش رو به خدا اشک تو چشماش حلقه زد و هیچی نتونست بگه. از خدا میخواستم هر چی میشه فقط بتونم یه لحظه ببینمت و ببوسمت.

ساعت 5:45 بود که پذیرش شدم و با بابا وارد بخش زایمان شدیم. وقت برای خداحافظی داشتم. بوسیدمش و دوباره حرفامو براش تکرار کردم. بغض بهش اجازه نمیداد که حرف بزنه استرس از چشماش معلوم بود. اخرین خداحافظی رو کردم و وارد اتاق اول شدم. بعد از تعویض لباسهام وضو دوباره گرفتم و روی تخت دراز کشیدم تا صدای قلبت رو و فشار خونه خودم رو چک کنن. بعد به اتاق دیگه منتقل شدم که دو نفر دیگه به جز من اونجا بودن . کارهای اولیه انجام شد مثل شرح حال گرفتن و وصل کردن سوند و چک کردن مرتب صدای قلب و فشار خون ، وصل کردن سرم و ... . مریض اول دکتر عارفی که رفت دل تو دلم نبود. نه ترسی از عمل داشتم نه از بی حسی. همه حواسم به تو بود عزیزم از یه طرف دلم برای بودنهات ، حرکاتت ، سکسکه هات تنگ می شد از یه طرف مشتاق دیدنه صورت قشنگت بودم !

 

ساعت 7:45 نشده بود که از من خواستن بلند شم برم روی تخت دیگه دراز بکشم. با سختی بلند شدم و با کمک ماما روی تخت دراز کشیدم. صدای قلب خودمو می شنیدم. چقد دلم میخواست بابا علیرضا با یه لبخند و بغض توی گلوش رو بروم بود و حس قدرت بهم می داد یا مامانم پیشم بود و دستامو می گرفت.

اروم از یه در رفتیم تو مامای مهربونی که همراهم بود گفت الان از زیر قرآن ردت کردیم . یهو نمیدونم چم شد عین شب 23 ماه رمضون اون لحظه که فک میکنی الان دیگه وقت دعا تموم می شه.... دستمو چسبوندم به شکمم همونجا که تو آروم خوابیده بودی و سعی کردم آخرین تکونهاتو حس کنم و توی حافظم بسپرم.

چشامو بستم و دونه دونه اسم بردم. همه اونا که میدونستم چشمشون به دستای مهربون خداست. سعی کردم هیچ کسی را جا نندازم.

تو راهرو بودم و دو تا ماما بالا سرم بودن که دکتر عارفی اومد. سلام واحوال پرسی کردیم و بعد وارد اتاق عمل شماره 8 شدم. ازم پرسیدن بیهوشی یا بی حسی و وقتی دیدن که دوست دارم بی حس بشم با خیال راحت گفتن چه عجب یکی پیدا شد داوطلب بی حسی باشه .

دکتر اومد و بی حسم کردن. اونقد سوزش داشت که نتونستم تکون نخورم. بعد از چند دقیقه پاهام شروع به سنگین شدن کرد انگار سالهاست تکون نخوردن با تجربه ای که نیلوفر داشت، می ترسیدم که بی حس نشده باشه. به خانم دکتر گفتم من پاهامو حس میکنم. گفت تکونش بده . هرچی تلاش کردم نشد خندید و گفت دیدی بی حسه

پارچه سبز رو جلوی صورتم کشیدن و من کشیدن تیغ رو روی شکمم حس کردم. ترس نداشتم قوی تر از اون چیزی بودم که فکر می کردم. گوشامو تیز کرده بودم تا صدای گریه تو رو بشنوم عزیزه جونم

 

تکونای محکمی که میخوردم رو می شمردم و نگاهم به سقف بود و لبام به ذکر خالق کودکم مشغول. اسم دوستانم از ذهنم می گذشت و دلم پر می کشید برای دیدن تو

 

نفس کشیدن سخت شده بود ماما فهمیدم و سریع ماسک رو گذاشت روی صورتم. یک لحظه صدای دکتر رو شنیدم که گفت رحمش تو وضعیت خوبی نیست و بلافاصله دو تا آمپول از دو طرف به بازوهام زده شد و بعد از چند لحظه صدای قربون صدقه رفتن ماماهای اتاق رو شنیدم که از تپلی بودن و تمیز بودنت تعریف می کردن ولی جز یه صدای خفیف گریه چیز دیگه نشنیدم. ساعت 8:11 دقیقه بود

 

دلشوره ریخت تو دلم ، چرا صدایی نمی یاد. نکنه چیزی شده ، نمی تونستم بپرسم با التماس زل زدم به مامای مهربونی که همراهم بود. گفت خیالت راحت باشه خیلی نازه خیلیییییییی اصلا شده تپلی امروز اتاقای عمل

 

حرکت مامایی که تو را می برد برای تمیز کردن دیدم و سرم و چرخوندم به سمتت شاید بتونم یه کوچولو نگاهت کنم و ..... دیدمت.

 

 

فرشته کوچولومو دیدم که قرمزه قرمز بود و چشماش بسته. دلم هری ریخت پائین و چشام پر از اشک شد.

دیگه نشد ببینمت تخته تو درست پشت سرم بود و من نمیتونستم سرمو خوب بچرخونم چند بار تلاش کردم ولی نشد. اصلا یادم نمی یاد چی شد. یادم نیست کی بخیه خوردم ولی تکونای شدید بدنم رو می فهمیدم. فقط یادمه تو رو آوردن صورتتو گذاشتن رو صورتم. اونقد داغ بود که از گرمات بدنم گرم شد. سلامت کردم و بغض امون نداد. فقط تونستم در گوشت الله اکبر رو بگم تا عزیزم همیشه توکلت به خدات باشه تا اسمش رو اول از زبون خودم بشنوی.

لحظه ای که قابل وصف نیست. فقط یادآوریش دوباره غرق اشکم می کنه و شکر گذار خدا.

یادمه بی حال بودم فشارم خیلی رفت پائین. اینو تو ریکاوری فهمیدم که حدود 2 ساعت نگهم داشتن و مرتب چکم میکردن

سه بار شکمم رو فشار دادن که بار آخر دردش رو فهمیدم ولی نایی برای حتی یه تکون ساده نداشتم . بعد رو یه تخت دیگه منتقل شدم و از اونجا وارد بخش زنان شدم. دلم میخواست از اتاق که بیرون می یام بابا علیرضا و مامانم رو ببینم ولی از یه مسیر دیگه به بخش منتقل شدم.

 

بدترین درد رو وقتی کشیدم که میخواستن دوباره تعویض تخت کنن. اونقد دردش زیاد بود که نمی تونم توصیفش کنم. با اینکه هنوز نمیتونستم باهامو تکون بدم ولی از درد زیاد فشارم باز رفت پائین. بعد از تمیز کاریا و شیاف گذاشتن و تعویض سرم دیدم که مامانم اولین نفر از در اتاق اومد تو.

 

دیدن یه آشنا اونم مادرم دنیا رو بهم بخشید منتظر بودم پشتش علیرضا وارد بشه که بنده خدا رو فرستاده بودن دنبال کارهای مختلف. مامانم شروع کرد از تو تعریف کردن که الحمداله سالمی و خیلی با نمک. دلم پر می کشید برای دیدنت. زنگ زدن به بخش نوزادان  و کوچولوم بعد از چند دقیقه اومد. باورم نمی شد این کوچولوی پف پفو محمد من باشه. همون که مدتهاست منتظرشم. ماله من ، ماله خوده خوده من ، مال من و بابا و علیرضا.

خاله حبیبه ، مامان حمیده و عمه فاطمه و عمه الهام، اومدن توی اتاق و بعدشم بابا علیرضا با گله قشنگش اومد تو. با کمک مامان و پرستار برای اولین بار بغلت گرفتم تا شیر بخوری. لحظه ای که نمیدونم چرا خوب یادم نیست.

بعد زهرا و هانیه ، خاله طیبه و هانیه کوچولو ، خاله حمیده و سپیده و عمو محمد به ترتیب اومدن تو اتاق دیدن هر کدومشون برام خوب بود. عمو امیر و عمو علی اصغر هم اومده بودن که نشد بیان توی اتاق.

 

هنوز حالم جا نیومده بود دلم میخواست یه کم بخوابم. نه تشنه بودم نه گرسنه فقط خوابم می یومد. آروم گرفته بودم. تو کنارم بودی، همسرم بود ، مامانم بود. اینا زیباترین چیزاهای زندگی بودن که کنارم داشتمشون.

تا عصر مامان پیشم بود که تو همین فاصله دوبار محمدم کبود شد و انگار یه چیزی می پرید تو گلوش. عصر رفت خونه که کمی استراحت کنه و خاله حمیده موند پیشم. دو سه ساعت بعد از بستری شدن من مریض تخت بغلی هم مرخص شد اتاق اختصاصی شد. نزدیکای ساعت 8 شب بود که برام چایی عسل آوردن و ازم خواستن بلند شم راه برم. اولش خیلی درد داشت و ضعف شدید بدنم رو گرفت با کمک خاله حمیده برای تعویض لباس رفتم و بعد آروم نشستم رو صندلی. ازم خواستن به خاطر ضعفی که داشتم دراز بکشم و بعدش دوباره بلند شم راه برم. اگه تکون نمیخوردم درد رو دیگه حس نمی کردم و این خیلی خوشایند بود.

 

بار دوم که بلند شدم تا راه برم. به وسط راهرو نرسیده دلشوره مهلت نداد با سرعتی عجیب برگشتم یه جوری که خواهرم دنبالم دویید. دیدم که باز کبود شدی دستام شل شده بود نمی دونستم چیکار کنم خاله حمیده سریع بغلت کرد و دویید دمه پست پرستاری که دقیق روبروی اتاق بود.

 

معده کوچولوت از مایع آمونیاک پر بود برای همین شستشو دادن و بردن که دکتر کودکان معاینت کنه و بعد از یک ساعت دوباره آوردنت تو اتاق. نزدیک ساعت 10 بود که مامان و حبیب دایی و حبیبه خاله و سپیده اومدن پیشم و خاله حمیده رو با خودشون بردن و مامان پیشم موند.

 

تا صبح صد بار بلند شدم و نگاهت کردم. می ترسیدم که نکنه باز راه نفست بسته بشه. تا صبح چشمم به چشمت بود و نفسهاتو چک میکردم. هرچقدر وضعیت اتاق عمل بیمارستان بهمن خوب بود و توش احساس آرامش می کردم، بخش زنانش افتضاح بود. هر لحظه یکی وارد اتاق می شد و نمی زاشت که استراحت کنم. تیر خلاصم دکتر عرب حسینی که دکتر کودکان بود و برای چک کردن نوزادا می یومد زد. هیچ کسی از قبل نیومد بگه دکتر مثلا 10 دقیقه دیگه می یاد آماده باشین. من که از روز قبلش کلا یه ساعت خوابیده بودم تازه خوابم برده بود که با صدای محکم در نیم متر از جام پریدم دیدم که آقا سرشو انداخت اومد توی اتاق فقط سریع ملافه رو روی خودم کشیدم وقتی رفت کل بدنم شروع به لرز کرد. مامانم سریع آب و عسل درست کرد و بهم داد. از شدت عصبانیت نمی دونستم چیکار کنم. یکی از مسئولای پرستاری و صدا کردم و حسابی سرش داد زدم که این چه وضعیه مگه خونه باباشه خیر سرمون زایمان داشتیم بخشه زنانه یه ساعت نشد اینجا استراحت کنیم. اون خانومم برای کوتاه اومدن من چند بار عذرخواهی کرد و رفت.خلاصه که حسابی از بخش زنان شاکی بودم و همچنانم هستم. بگذریم .

 

دکتر نوزادان آزمایش زردی نوشت و منتظر جواب آزمایش شدیم بعدم به خاطر 0.1 بالاتر بودن میخواستن بستریت کنن که من نذاشتم و با رضایت خودمون مرخصت کردیم.

نزدیکای ظهر روز یکشنبه به خاطر وضعیت مناسبم دکتر عارفی مرخصم کرد و خواست که 10 روز بعد برای کشیدن بخیه برم و بلاخره ساعت 2 بعد از ظهر از بازار شامه یمارستان بهمن مرخص شدم.

 

دمه در خونه همه منتظرمون بودن اووووووووووووو کلی تشریفات استقبال چیدن و عکس و فیلم و اسپند و .....

 

الهی الحمداله به خاطر اینکه همه چی به خیر گذشت و عزیزکم صحیح و سالم دنیا اومد

 

الهی الحمداله



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 23:59 ] [ نجمه ] [ ]
75 روزگی

 

همیشه دوست داشتم از لحظه لحظه های بودن با تو بنویسم

 

همه اولین ها که برات اتفاق می افته

 

ولی نشد ، نمی شد

 

همه وقتام فدای تو بود عزیزم

 

کم کم شروع میکنم به نوشتن  

 

از امروز چهارشنبه 7 آبان ماه 1393 که شما 75 روزه شدی

 

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 23:56 ] [ نجمه ] [ ]
مادر که می شوی .....

 

دختر که متولد می شوی

تمام عمر حس می کنی مادر بودن را می دانی

عشقش را ، محبتش را ، دلواپسی هایش را ،

حق می دانی که همدم مادر باشی چون حسش را خوب می شناسی !

 

همسر که می شوی جنس محبتت تغییر میکند 

فکر می کنی سخت ترین کار دنیا همسر کسی بودنست

حق میدانی که مادرت را برای تمام سالهای همسر بودنش درک کنی و ستایش کنی

 

چشم انتظار کودکی در راهت که هستی تازه رنگ دلواپسی هایت عوض می شود

هر دقیقه و هر لحظه مراقبی نکند کودک درونت خم به ابرویش بیاید

تکانهایش ، ضربان قلب کوچکش و ....

 

مادر که می شوی تمام آنچه تصور می کردی به یکباره فرو می ریزد

جلوی آینه که می ایستی با تعجب و حیرت به روبرو نگاه می کنی که این منم همان آدم همیشگی؟

 

مادر که باشی دل نگرانی می شود پای ثابت قلبت

شب تا به صبح چشم باز می مانی که نکند ... نکند ... نکند ....

و یادت  نمی آید چقدر گذشته از آخرین باری که یک دل سیر خوابیده ای

و صبح که از بی خوابی و سردرد رو به فنایی ، لبخند شیرینه آرام جانت لبریز بودنت میکند

انگار قدر اصحاب کهف خوابیده ای و حالا هوشیاره هوشیاری

 

مادر که می شوی دلت نازک می شود و زود می شکند

با  نگاهی ، کلامی ... خاطره ای

آنوقت دلت برای تمام لحظه هایی که مادرت دلش نازک بود می گیرد

بغض می رود کنار دل نگرانی مادرانه می نشیند و تو عهد میکنی دخترانه تر از همیشه باشی برای مادرانه هایش

 

مادر که می شوی ..... مادر که می شوی

 

تمام مادرانه هایم را مدیون خدایی هستم که خواست با تمام انتظارها، قدر مادر بودنم را بهتر نشانم دهد

قدر فرشته زیبایی که لذت بودنش فراتر از حد تصورم بود

 

مادرانه هایم را بی دریغ تقدیمت می کنم عزیزه کوچکه شیرینم

و ممنونم از حس بی نظیره مادر بودن که تو برایم به ارمغان آوردی

 

پی نوشت : لحظه لحظه یاده دوستانم گفتن ندارد ولی دعا گویم

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 2 مهر 1393 ] [ 15:36 ] [ نجمه ] [ ]
آخرین روز

 

مثل آخرین روز ماه رمضون ، اون لحظه های نزدیک اذان  ؛

 

مثل یه ساعت مونده به امتحان نهایی ؛

 

مثل لحظه های آخر حضور تو بین الحرمین ؛

 

مثل وداع با حرم امام رضا ؛

 

اون لحظه ها که دو قدم یکبار و تا جایی که چشم یاری میکنه بر میگردی و چشم به گنبد طلایی آقا می دوزی ؛

 

حس عجیبی دارم ؛

 

مثل تمام این دوران که سرشار از حس­های عجیب بود ، تمام روزهایی که کم کم تو وجودم رشد کردی و پا گرفتی ؛

 

از اولین حرکتت تا الان که می دونم و شناختم چه زمانی چه عکس العملی داری ؛

 

قلمبه شدن هات ، موج زدن هات ، کوبیدن هات و دردهایی که این 10 شب اخر سر ساعت 1 شروع می شد ؛

 

اونقد شیرینه که حتی دردهاشو برای دوستانم آرزو میکنم

 

پسرم ، هیجان دیدن تو اونقد زیاده که قابل وصف نیست

 

اینکه فردا عزیزی می یاد تو آغوشم که بارها و بارها تو خوابهام دیدمش و بوئیدمش

 

حسش کردم و نذر سلامتیش دعا کردم و قرآن ختم کردم

 

اینکه زندگی سه نفره چه جوریه ؛

 

تربیت و نگهداری از موجودی که از وجود خودمه ؛

 

انگار خودم آفریده باشمش ، منتظرم ببینم نتیجه چی بوده ؛

 

هر کار که در توانم بود انجام دادم که تو بهترین باشی و بهترین ها رو برات خواستم ؛

 

نادعلی ها ، آیه الکرسی ها ، صلوات ها ،

 

مادر جان جمله های زیادی توی ذهنم می چرخه اما شوری که از فردا تو دلم هست تمرکز رو ازم گرفته

 

از اون لحظات که می خواستم باشی و اما .... خدا نمیخواست

 

از روزهای آخر ماه که چشمم به لطف خدا بود و امید  و نا امیدی همدم روزها و شبهام

 

از انتظار ها ، التماس ها ، دعا ها

 

از لحظه هایی که مادر شدن بسیار دور بود

 

از معجزه خدا

 

از تو

 

از روزی که حس کردم هستی و بودی

 

و خدا تو را برایمان خواسته بود

 

از اولین سونوگرافی که هر لحظه می ترسیدم نکند تمام این سه ماه رویا بوده و تو نباشی

 

از لحظه شماری ها برای رفتن به دکتر و شنیدن صدای قلبت

 

از اولین حرکت و تلاشت برای خودنمائی که تو خونه جدید حس کردم

 

از دست و پا زدن هات ، سکسکه های قشنگت

 

از تصور کردن صورتت از روی سونوگرافی ها

 

از دلشوره هایی که دست کم هر روز به سراغم می یومد

 

مادر جان تمام لحظه ها شیرین و به یاد ماندنی بود

 

حالا بی صبرانه منتظر فردائیم

 

نه تنها من و بابا که تمام اعضای خانواده ها به شمردن ساعت ها رسیدن

 

اشک امونم نمیده مادر

 

تمام این حس ها رو برای بهترین هام میخوام

 

تو هم فرشته کوچولوی من با ما بشمار

 

و دعا کن که بهترین ها برای عزیز ترین هامون اتفاق بیفته

 

 

آرزو می کنم که لحظه به لحظه زندگیت پر از حضور خدا باشد

 

و سرشار باشی از محبت به مولا علی

 

و مرد باشی و مهربان

 

و خوب باشی و با ایمان

 

و خوشبخت باشی و نیک بخت

 

و صادق باشی و پاکدامن

 

و سالم باشی و سلامت

 

و پر روزی باشی و پر برکت

 

 

خدایا هزاران بار شکرت

 

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 19:12 ] [ نجمه ] [ ]
شب اول ماه رمضان

      



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 0:38 ] [ نجمه ] [ ]
هفته بیست و هشتم

 

الان که دارم می نویسم بابا خوابه و تو با من بیداری. اونقد محکم پاهات رو می کوبی انگار می خوای میز رو بکشی عقب تر تا راحت تر جا به جا بشی ، حسه خیلی قشنگیه ، لذتی وصف نشدنی، اینکه هستی و مدام با تکونات اینو یادآوری میکنی. دیگه اینقد بزرگ شدی که لازم نباشه بابا حست کنه ، می تونه کامل ببینه که داری از این طرف به اونطرف می ری. بابا که شروع میکنه به حرف زدن، تو هم شروع میکنی به تکون خوردن.

 

پسره قشنگم ، هر روز که میگذره بیشتر سعی میکنم تو ارامش باشم تا تو هم سهمت رو از این آرامش ببری روزای خوبی رو پشت سر نذاشتیم ، بعد از اون اتفاقات تلخ که از قبل از عید تا سه هفته پیش ادامه داشت. میدونم که تو هم با ما توعذاب بودی ولی تمام سعیم رو میکردم که کمتر نصیب تو بشه. اما یه وقتا قابل کنترل نبود. تو که شاهد بودی! حتی دو سه بارم به دوستام پریدم و می دونم که ناراحتشون کردم. مدتی بود عادت کرده بودم به گفتن برای کسایی که فکر میکردم ومیکنم که خیلی شبیه بودیم و هستیم. ولی حس اینکه کسی از ماجراهام خبر نداشته باشه انگار بهتره انگار قابل تحملتره ، برای همینم سکوت کردم ، برای خودم نوشتم ونوشتم و نوشتم ولی با کمک خدا اون روزا گذشت

 

پس ما هم ............. بگذریم

 

مادرجون طبق اخرین سونوگرافی امروز 27 هفته و 2 روزته . دو هفته پیش متوجه یه سری ترشحات غیر عادی شدم وسریع با مامای دکتر تماس گرفتم و رفتم بلوک زایمان. فهمیدن که کیسه ابم سوراخ شده و برام استراحت چند روزه نوشتن و خدا رو شکر که رفع شد. بعدش هم متوجه شدم به خاطر طرز قرار گیری تو به کلیه هام داره فشار می یاد و قندمم به همین خاطر بالا رفته. با مشورت متخصص غدد و تغذیه بنا بر این شد که دو هفته با رژیم و خوابیدن صحیح و پیاده روی بیشتر قند رو کنترل کنیم و اگه نشد انسولین رو شروع کنم. توکل به خدا فقط اینکه تو سالم باشی و سالم و به موقع برسیدستم ، بقیش مهم نیست عزیزه دلم . دو هفتس که با دستگاه قندم رو چهار بار در روز چک میکنم و دو روزه که قندم کنترل شده و خدا رو شکر خوبه ، امیدوارم از این بعدشم همین باشه.

 

تمام جمعه ای که گذشت زبونم به ذکر بود. دلم آشوبه شنبه رو داشت. یادته دعاهایی که باهم خونده بودیم ، ختم یس ،ختم صلوات ، نادعلی ها ، شکی نیست که خیری توش بوده ، بیا دعا کنیم خدا جواب صبرشون رو بده و زودتر خبر خوشبشنویم . هم برای خاله مریم هم زندایی پریسا و همین طور برای بقیه خاله ها که منتظرن و  خداشون اونقدر مهربونه کهیکی از همین روزا لک لک ها رو راهی می کنه .

 

جور عجیبی بهت دل بستم ، هر روز ذکر علی میگیرم و آرزو میکنم لحظه ای از آل علی جدا نباشی 

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 2:33 ] [ نجمه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد